تبلیغات
یک تکه شعر - کفش های کهنه
یک تکه شعر

       



چه کسی کفش مرا در پا کرد؟

در مسیری که مرا غربت زده میپندارند

شهر من شهر گذشتگان این ابادیست

مردم تنگ نظر

آسمان بیرنگ

ودرختان بلندی که غرور سر بلندی دارند



شهر من اینجا نیست

شهر مردمان غمگین

که به جاری شدن آب درون جوی حسادت دارند

ترس من تاریکی این شهر نیست

ترس من ,سنگ درون مشت های کینه است

ترس من ,مزه ی شیرین دروغ و حیله است

پای کودکان این شهر همیشه زخم است

دست کودکان این شهر تیره است

دنیا تاریک است

قاصدک جرات پرواز ندارد اینجا

زندگی فرصت تکرار ندارد اینجا

گل یاس عاشقی تیشه به عشق میزند

یا کریم سجده به کفر میکند

گل ها منت قطره های باران دارند

حوض ها به جای ماهی ,لجن زار دارند

در هیچ خانه ای رو به محبت باز نیست

هیچ دیواری ندارد نگاهی به طلوع راستی

روی هر دیواری,غم,لانه ای خواهد ساخت

بالهایش تیره

چشمهایش تیره

اقبالش تیره

یاد من باشد من,شهری از نور دارم

مردمانی از مهر

احساسی از عشق

پای من بی کفش است

دل من داخل این شهر,زخم است

شهر من اینجا نیست

خاک اینجا میزبان پای یک تنها نیست

من مسافر غریب جاده ی این شهرم

پی مردمان بی کفش دیاری که

مرا می خوانند





نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 01:56 ب.ظ توسط سمیرا امام قلیزاده نظرات | |


آخرین مطالب
» شمعدانی-پنجره-باران
» گوشه های فراموشی
» قاب تنهایی شب
» انتهای کوچه ی تنهایی
» تنهایی من و خدا
» تاب تاب عباسی
» روشنایی شب
» حرف در گوشی
» عید نزدیک است
» زخم
» اینجا آسمان است
» رنگ نگاه
» برف
» برگ های جا مانده
» نوشیدنی عشق

Design By : RoozGozar.com