تبلیغات
یک تکه شعر - قایقم را ساختم
یک تکه شعر











استادی می گفت:

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

پشت دریاها شهری است

که در ان وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است

من,قایقم را ساختم


دور گشتم از این خاک غریب

من در ان شهر روزگاری زیستم

من در آن شهر تیرگی را دیدم

من در آن شهر وجودم را به چندی دادم

من در آن شهر زندگی بخشیدم

قایقم را راندم

خاک,موسیقی احساس مرا میفهمید

قایقم با نفس دریاتکانی می خورد

شهر پشت دریا نمایان شده بود

من در آن شهر چند روزی ماندم

مردمانی دیدم که هر از گاهی به هم میگفتند:

ای غریبه,خوشبختی چند...؟

و در این گفتن ها کودکی فریاد زد:

خوشبختی مرد...

در هر مغازه ی شهر ,زشتی جاری بود

مردم شهر دل از سینه جدا میکردند

مادری در پی تنهایی نوزادش بود

کودکی در پس تنهایی مادر میسوخت

مردم شهر به دنبال کسی میگشتند

که هر از گاهی به روی درد لبخند میزد

من در این شهر کسی را دیدم

که برای همه از قصه ی دنیا میگفت

من از او پرسیدم:

قصه ی دنیا را از کجا میدانی

او به من پاسخ داد:

قصه ی دنیا را ,دردهای من وتو میسازند

حال من میگویم

پشت دریاها شهری ست

که در آن وسعت اندیشه به هوا پر میکشد

زندگی جای نبودن هایی ست

که به تنهایی دنیای بشر مینگرد

سر هر کوچه ی طولانی شهر, ناامیدی پیداست

مردم شهر به دنبال رسیدن نیستند

کودکان فهمیدند,آینده همین امروز است

و در این کسی نیست,به اندیشه فردا باشد

پشت دریاها شهریست

که در آن روزنه نوری پیداست

قایقی ساخته ام

هر کسی میخواهد

من به او میبخشم





نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 12:45 ق.ظ توسط سمیرا امام قلیزاده نظرات | |


آخرین مطالب
» شمعدانی-پنجره-باران
» گوشه های فراموشی
» قاب تنهایی شب
» انتهای کوچه ی تنهایی
» تنهایی من و خدا
» تاب تاب عباسی
» روشنایی شب
» حرف در گوشی
» عید نزدیک است
» زخم
» اینجا آسمان است
» رنگ نگاه
» برف
» برگ های جا مانده
» نوشیدنی عشق

Design By : RoozGozar.com